عبد الرحمن جامى
92
أشعة اللمعات ( فارسى )
ثابت باشد ؛ و اشارت به اين معانى است اينكه شيخ مصنّف مىگويد : « غيرت معشوقى آن اقتضا كرد كه عاشق » كه به واسطه اشتمال وى بر امور متعددهء متغيّره ، به اشياء مختلفه محتاج است و به قدر احتياج وى را محبت آنها ثابت ، « 1 » « غير او را » يعنى غير معشوق را - چه آن غير ، عين عاشق باشد و چه غير او - پس « دوست ندارد و به غير او محتاج نشود ، لاجرم خود را » به تجلّيين « 2 » مذكورين آنفا « عين [ همه ] اشياء « 3 » كرد تا هرچه را دوست دارد و به هرچه محتاج شود او بود ؛ [ بيت : غيرتش غير در جهان نگذاشت * لاجرم عين جمله اشياء شد ] « 4 » و آدمى [ هيچكس ] هيچچيز را چنان دوست ندارد كه خود را . اينجا بدان كه تو كيستى » اگر گويى كه دوستى آدمى مر خود را چون به واسطهء آن باشد كه معشوق ، خود را عين اشياء كرده است ، جميع اشياء در اين برابرند ، پس چرا خود را دوستتر بايد داشت ؟ گوييم محبّت به قدر معرفت مىباشد و شكّ نيست كه آدمى به خود ، اعرف است از همهء چيزها ؛ و لهذا معرفت وى را به نفس خودش ، كليد معرفت حقّ ساختهاند ، كه « من عرف نفسه فقد عرف ربّه » . « شعر : « 5 » تا ظنّ نبرى كه هست اين رشته » يعنى سلسلهء وجود اشياء « دو تو » كه هر تويى را وجودى باشد مغاير وجود تويى ديگر كه يكى را اصل گويى و يكى را فرع ؛ « 6 » « يك
--> ( 1 ) . چون محبّت در تمام اشياء سريان دارد . ( 2 ) . يكى تجلّى غيبى به فيض اقدس ، ديگرى تجلّى غيبى به فيض مقدّس است . ( 3 ) . مانند مطلق با مقيّد نه عينيّت تام و كامل . ( 4 ) . حقّ تعالى دو اعتبار دارد : يكى اسم جلال كه غيرتش غير در ميان نگذاشت ، يكى اسم جمال كه در اوّلى در مرتبهء احديّت لحاظ مىكنى كه غيرتش غير در ميان نگذاشت ، يا چون فرمود : « كان اللّه و لم يكن معه شىء » است كه اسم جلال است . ( 5 ) . « تا ظنّ نبرى كه هست اين رشته دو تو * يك توست خود اصل و فرع بنگر نيكو اين اوست همه و ليك پيداست به من * شكّ نيست كه اين جمله منم ليك به دو » . ( 6 ) . دو تا وجود دارد ؛ حقّ تعالى به ممكنات فرمود : " انت " و ممكنات نيز به حقّ تعالى عرض كردند " انت " ؛ اما " انت " در حقّ تعالى ، حقيقى است و در ممكنات به تعيّن قيّومى ؛ پس به حسب ذات اصل است و به حسب قيومى بر ممكنات فرع ؛ بنابراين مىتوان گفت كه وجود داراى دو اعتبار است : يكى به اعتبار وجود مطلق و ديگرى به اعتبار جلوههاى وجود .